|
انتظار
|
|
|
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر بدوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
از ابتدای هفته ام در انتظار جمعه ام
به جمعه صبح و ظهرنه غروب شد نیامدی
|
|
شنبه سیزدهم تیر 1388 |
|
|
| |
|
بهار بی تو
|
|
|
 دلم گواه می دهد مرا ز یاد برده ای بهار می رسد ولی ... تو در دلم نمرده ای * چه زود رفت ، آرزو و روز های بی غروب تمام اهتمام ما ... برای یک شروع خوب * شروع فصل دستمان و سیب و سکّه در سبد شکوفه های صورتی سقوط لحظه های بد * چه زود رفت ، دست تو به شاخه های بی ثمر و سایه سار سال نو و خاطرات یک سفر * نسیم شب ، نسیم شب و لانه ی پرندگان ... جوانه های تُرد وتَر و سبزه های عشقمان * چه زود در بهارمان خزان سرک کشیده است کنار هفت سین دل کسی تورا ندیده است ... * دلم گواه می دهد که قاصدک نمی رسد مرا ز یاد برده ای بهار بی تو می رسد ... *
|
|
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 |
|
|
| |
|
سه واژه
|
|
|
 در کوچه های ذهن من
هنوز رد پای تو
شکوه نکن ز فاصله
نمی رسد صدای تو
...
رسیده ای به انتها
به نقطه ی سیاه عشق
به هیچ کس نگو که من
بریده ام زراه عشق
...
کتاب شب ورق ،ورق
پر از خطوط بی کسی
نوشته روی جلد آن
که تو به من نمی رسی
...
کبوترانه آمدم
به برج دیدگان تو
مرا به درد می کشد
غمی که شد از آنِ تو
...
تمام ماجرای من
سه واژه شد برای تو
سه واژه ی جدا ،جدا
من و...
شب و ...
هوای تو...
|
|
شنبه شانزدهم آذر 1387 |
|
|
| |
|
مرگ
|
|
|
خدایا! خالق یکتای دانا! مهربانا! من اینجاو.... تو آن بالای بالا! نه دیروزو... نه امروزو... نه فردا.... فقط حالا همین حالای حالا بگیر این دست های خستۀ من گره وا کن زپای بستۀ من * خدایا مرگ تنها راه چاره است بده مرگم که قلبم پاره پاره است. ...
|
|
چهارشنبه ششم شهریور 1387 |
|
|
| |
|
دوستت دارم
|
|
|
از بس که آسمان دلم ابریست تمام خاطراتم نمناک شده است نمی دانم چرا؟ دریا را هم که دیدم به یاد تو افتادم روی ماسه های ساحل نوشتم اگر طاقت شنیدن داری من شهامت گفتن دارم دوباره به دریا نگاه کردم باز برگشتم این بار روی ماسه ها نوشتم دوست دارم
|
|
پنجشنبه سیزدهم دی 1386 |
|
|
| |
|
اکنون
|
|
|
اکنون من و حلقه های زنجیر... این فاصله های دست و پاگیر... یک تکه ستاره ی شکسته!... انبوه بهانه های دلگیر...
|
|
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 |
|
|
| |
|
بهانه
|
|
|

به نیمه های شب قسم! که من بهانه جو شدم به بند بند اسم تو اسیر آرزو شدم !...
ادامه مطلب |
|
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 |
|
|
| |
|
خدایش با او صحبت کرد ....
|
|
|
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟» خدا جواب داد.... « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند» «اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» «اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند» «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت.... سپس من سؤال کردم: «به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟» خدا پاسخ داد: « اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند» « اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند» «اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند» « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» « یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است» « اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند» « اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند» « اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند» باافتادگی خطاب به خدا گفتم: « از وقتی که به من دادید سپاسگذارم» و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟» خدا لبخندی زد و گفت... «فقط اینکه بدانند من اینجا هستم» « همیشه»
|
|
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 |
|
|
| |
|
اگر بگذارند؟
|
|
|
پنجره زيباست اگر بگذارند
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
من از اظهار نظر های دلم فهميدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
|
|
یکشنبه بیستم آبان 1386 |
|
|
| |
|
باور نکن!
|
|
|
اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
ادامه مطلب |
|
دوشنبه چهاردهم آبان 1386 |
|
|
| |